|
زنان، آزادی و حقوق در ایران
هوشیار محمودی
پیش از هر چیز باید گفت که حق سالارییت در جهان به نسبت زنان متحقق
نشده و هنوز مفهومی جاریست، به همین جهت است که هنوز مبارزه زنان تحت
اسم و ایزمهای متفاوت در گوشه و کنار جهان موجودیت و جدیت خود را در
راستای دستیازی به حقوق خود حفظ کرده و تدوام میبخشند. نظام جهانی در
واقع اقتدار را همچون به اکثریت جهان، به زنان نیز روا نداشته و اساساً
در سایه سهیم نکردن این اکثریت است که اقلیتی ناچیز سلطه و اقتدارشان
بر جهان پدید آمده و بازتولید میشود. زنان نیز همچون دیگر اقشار و
طبقات تحت ستم جامعه به مبارزه علیه نظام موجود برخاسته و زیانهای جانی
و مالی زیادی متحمل شدهاند.ساختار اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی نظام
موجود نه براساس سهیم کردن جدی و واقعی که بر اساس تبعیض، نابرابری و
ستم به اقشار و طبقات جامعه بنا نهاده شده است. زنان نیز در بسیاری
کشورها هنوز حتی دارای حق رای نبوده ، در اداره جامعه و حاکمیت مشارکت
جدی داده نشدهاند و یا مشارکتی ناقص و درجه دوم را دارند که این خود
بیشتر شامل کشورهای پیشرفته است.
نظام جمهوری اسلامی از بدو تولد بر مبنای تبعیض و نابرابری بناشده و
اقشار جامعه از همان اوان از شرکت در اداره جامعه و بالاخص در حکومت با
صافیهای هزارتوی روحانیون بازداشته شدند و مقدار آزادی و حقوق بدست
آمده ناشی از جانبازیهای جریانات آزادیخواه قبل از انقلاب 57، پاورچین
بازستانده شد، بطوریکه سخن گفتن از مفاهیم دوران پیش از انقلاب جرم و
در مورد زنان گناه محسوب میشد. این آغاز از خود بیخود و بیگانه سازی
زنان، بی هویت سازی آنان، به معنای درست کلمه بود. از خود بیگانگی که
نظم موجود جهانی_چه نظم سیاسی و چه نظام اجتماعی و اقتصادی_ سنگ بنای
آنرا مدتها بود که بنا نهاده و به ایران نیز تعمیم یافته بود.
سرشت ابزار ساز نظام اجتماعی موجود مسلط بر جهان، در ایران نیز همراه
دیگر خصلتهایش، نظام اجتماعی را تغییر داده بود، نه اینکه قبلاً زنان
به هویت و منزلت اجتماعی اعلای خود دست یافته بودند، بلکه به این سطح
از موجودیت تنزل داده نشده بودند.
پس از زایش سرمایهداری به شی و کالا نزول پیدا کردند. کالایی جهت
تولید و انباشت سرمایه از یک سو و کالای مرد در خانه که شغل درجه دوم
و بدون حقوق به تعلق میگرفت. آری او میبایست در مقام کارخانه بچه
سازی و بچه پروری نسل دوم کار را تولید مینمود و فراوردههای معنوی به
مرد سرمایه ارائه میداد. این خود چه در سرشت زن و چه در ساختار حکومت
درونی نهادینه شد(البته نباید از یاد برد جریانات چپ و رادیکال در بطن
جامعه همگام با مطرح شدن تجددگرایی در ایران دستارودهایی را برای زنان
و برای کلیه اقشار جامعه به ارمغان آوردند که این خود بحث دیگری است.)
اما رژیم اسلامی به این سطح از ارتجاع نیز بسنده نکرد.آنچه رژیم
اسلامی مزید بر این مضلات اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی بر دوش زنان
گذاشت، نفرت انگیز است. آری به شی وارگی زنان، به کالا بودنشان بسنده
نکرد و از آن نیز پستتر نمود. آخر کالاها دارای آزادی عرضهاند ولیکن
کالاهای مذکور در عرضه نیز آزاد نبودند. کالاهایی که صرفاً مصرف خانگی
داشتند. در خانه نیز باید در محفظههای حجاب دور از دسترس نگهداری
میشدند، دور از دسترس جنس ناهمجنس ملزومش. امکانپذیر نبود وگرنه این
خشک مغزان، زنان را به کرهای دیگر میبردند تا با جنس مخالف، هم
فرهنگ، همگون، هماهنگ و هم آوا و همسخن و هم عقیده نباشد. در یک کلام
هرکدام موجوداتی مربوط به کرهای خاص باشند!! به زنان سالها و سالها
تعلیم داده و تدریس و آنجا که عناد زنان رخ مینمود تحمیل شد. به جنس
مذکر نیز که زمینههای روانی و فرهنگی جنس دوم بودن زن را از اجداد به
ارث برده شده بود، چون امتیاز شرم انگیزی هدیه داده شد و فرهنگ کنترل
برده گونه(این مریضی روانی) را که باستان شناسان کشف کرده بودند، به
مردها آموختند.
از طرق مختلف آموزههای بد آموز را به ماهیت جامعه گستراندند. موازی با
فعالیت حجیم رسانهها، آموزش و پرورش به مثابه نهاهای ذیربط، کنترل
ارگانهای کنترل(کمیته و منکرات...) نیز این ماموریت تاریخیشان را به
پیش بردند. ترس موجود از خدا را گسترش داده و ترس از ماموران خدا روی
زمین را نیز اضافه نمودند. نقشی خنثی برای جامعه ایجاد کردند. پسر
بچهها را آموزش دادند که پاسدار دختر بچهها باشند"چون جنس مونث
کالاهایی هستند که باید در جای خشک و خنک نگهداری شوند!!" آری مفلوک
جامعهای که تحت اداره اینان است. جامعه ایران با این فرهنگ همزیست شده
و با او انس و در نتیجه خو گرفت. مردم ما چقدر به اسلاف بازگشت؟! اسف
بار است، آموزههای یاد شده تا استخوانهای جامعه و آحادش سرایت کرد و
با منافع اشخاص و اقشاری همسو و مختلط شد و در نتیجه امر مبارزه را با
بازدارندههای نوبنیادی رودرو نمود.
نباید از یاد برد که یکی از عواملی که آزادی را از یاد همگان و نیز
زنان برد و همه جوانب زندگی و روال عادی جامعه را تحت الشعاع قرار داد،
جنگ هشت ساله بود. طی هشت سال مردم، سرگرم "همزادهای جنگ" بوده و کلیه
جوانب زندگی را فراموش کردند. انظار عموم به آنسوی مرزها متمرکز اگرنه،
جلب بود. فقر و درماندگی به همراه خود احساس زنان را(چه رسد به تعقل)
دچار اختلال نمود. همچنین جنگ همراه خود احساسات متنوعی از جمله درد از
دست رفتگان و... را به دنبال داشت که احساسات دیگر و نتیجتاً شعور
دیگری خلق کرد و این، شور و شعور جنسی را کاملاً به حاشیه برده و مانع
خود آگاهی زنان و در نتیجه مبارزه ایشان جهت آزادی شد. یا لااقل آنرا
به تاخیر و درجات و مراحل بعدی انداخت. رژیم با خیال راحت پروژههای
شوم بی هویت سازی زنان و سلطهگر سازی جنسی مردان را به پیش راند و
دریک کلام جامعه را با این بدعت شیرماک نمود. هنگامی که جنگ در جامعه
مستتر و ستیز اقشار و طبقات خلط و آشفته و آغشته به دیگر مسایل شد،
شعور زنان به مثابه یک قشر ویژه چگونه بیدار بماند و اگر ماند چگونه
ابراز بدارد؟
کلیه ایدههای زن ستیزانه همگام با بقیه دیگر به ساختار های اجتماعی و
اقتصادی و فرهنگی بدل گشت. قوانین به نهادهای عجیب و نهادها به نهاد
خانواده سرایت کرد و این جریان روزبروز وسعت یافت. قوانین و نهادها نه
برای توسعه و آزادی که جهت محدودیت و عقیم ساختن آزادی زنان ایجاد شد.
فقر روز افزون نیز سایه بر مناسبات انداخته و زنان را بیشتر مصدوم
نمود. زن در خانه نیز بدلیل آموزش نادرست خود را در قید پرورش هرچند
ناقص بچههای زیاد اسیر نمود. وظیفهای که مقدس ارزشگذاری شده و به صدر
وظایف صعود کرده بود و سرباز زدن از این وظیفه در روانشناسی مصنوعی نه
جامعه و نه حتی خود زن نمیگنجید. زنان خود را با این ارزشها وفق داده
بودند طوری که کسانی که تصوری غیر از این را داشتند، منکوب و بایکوت
میشدند. این جزئی ساختگی از همان فرهنگ بازتولید کننده شی وارگی زن
بود که ذکر گردید، فرهنگی که نقش کنترل خودکار را در جوار دیگر
مکانیزمهای کنترل رژیم ایفا مینمود. تا اینکه تاریخ، سد ساختگی و
کاریکاتوری رژیم اسلامی را شکافت و جریانهای رادیکال، دمکراسی طلب و
عدالتخواه در قلب جامعه ما نیز چون جوامع دیگر دوباره سر برآوردند. نسل
جوان، نسل نقاد و خردگرا و کنجکاو »»»»»......
به بازبینی ارتباطات وسعت یافت. روابط فرهنگی با غرب که قبلاً در حاشیه
بود به مرکز تمایلات و گرایشات منتقل گشت. رسانههای خارجی، جای خالی
رسانههای داخل را پر کردند. دیگر همسوئی فرهنگی با نظام سیاسی که رژیم
سالها به تولید و توسعه آن پرداخته بود محو اگر نه، کمرنگ و کمرنگتر
شد. جامعه ایران دست آوردهای غرب را در زمینههای مختلف مورد بررسی
دوباره با نگاهی دیگر قرار داده و جبهه زنان مبارز از آندست بودند.
زنان که شرایط اجتماعی و فرهنگی خودشان تا اندازهای آگاهی آفریده
بود، بسوی تجربههای دیگر نقاط جهان روی آور شدند و ارزشهای اجتماعی و
فرهنگی نوین را جایگزین ارزشهای تحمیلی نمودند. پوشاک سنتی و اسلامی را
با مدهای غربی جایگزین نمودند و بدینگونه خود را از وجهه حجابی بودن،
آهسته و نسبی رها ساختند طوری که زنان خانوادههای مبلغین اسلام را نیز
فرا گرفت. اگر چنین بپنداریم که زنان با این کار صرفاً الگوها را تعویض
نمودهاند و بس، خود را دچار سطی نگری کردهایم، بدین سبب که در جریان
این انتقال و تعویض، تلاقی و در نتیجه ستیز فرهنگها، خود آموزههای نو
آفریده و زنان را در جایگاهی برتر نسبت به مراحل قبل قرار داده و به
بیانی دیگر زنان را در صحنه ستیز جنسی و حتی سیاسی(به سبب طرف بودن با
حاکمیت مذهبی) قرار داده و آنان را آگاهانه و ناخودآگاه ستیزهجو
پروراند. این اصل البته در تمام موارد دیگر فعالیت زنان نیز صادق است.
برای مثال الگوی تفریحات و سرگرمی زنانه جای خود را به سمبلهای
فراگیرتر داد، نمونه برجسته را در این زمینه میتوان دوچرخه سواری نام
برد که دوچرخه سواری آشکار فائز هاشمی یادآور ستیزه آفرینی این گونه
اعمال است.
آری این رژیم تا این حد، روی گردان از ترقی است که در برابر کوچکترین
تغییر مقاومت به خرج میدهد. مسافرت، تحصیل،اشتغال، ازدواج و روابط
زناشویی و طلاق، روابط خانوادگی، روابط اجتماعی و تقسیم کار همگی آماج
خواستهای نو و غیر اسلامی قرار گرفت و رژیم و تئوریسینهایش را مجبور
به بازآفرینی و تفسیرهای نو نمود و ممنوعیت مسافرت زنان کم کم رنگ
باخت. گزینش رشتههای تحصیلی بر مبنای جنسیت به چالش روزافزون کشیده
شد. توزیع تبعیض آمیز مشاغل وادار به عقب نشینی شد. قضیه صاحب حق طلاق
بودن زنان پیش کشیده شد و زنان در این عرصه نیز خود را نسبتاً قدری از
قید و بندهای سنتی رها ساختند. کتک زدن زن که قبلاً از جانب سیستم
اسلامی تبلیغ میشد و این البته قرنها بود که به یک سنت جا افتاده بدل
گشته و در آحاد جامعه درونی شده بود، تدریجاً به عملی زننده و ضد ارزش
بدل گشت، هرچند نظام حاکم با اغماض و چشم پوشیهای خود از چنین اعمالی
سعی در حفظ سنتهای مذکور نمود اما رادیکالیزه شدن مقتدر و قالب شکن
درون جامعه کلیشهها را کنار زده و مسیر خود را ادامه داد و پیشروی
نمود. روابط خانوادگی، نیز چون دیگر عرصهها دگرگون شد. معادله و
موازنه قدرت در خانه تغییر کرد. اقتدار و اتوریته پدر به مثابه سلطه
درجه یک به چالش کشیده شد که این خود ناشی از استقلال اقتصادی زن از یک
سو و آشنایی با دیگر فرهنگها از سوی دیگر بود. این دو عامل اصلی چنان
بدیلهای عینی و ذهنی پیش رو گذاشت که بیداری زنان را سرعتی دو چندان
بخشید و نظام خانواده را دستخوش تغییر جدی نمود. اوجگیری آمار طلاق و
پدیده دختران فراری و فروش آنها به شیخ نشینهای خلیج فارس از جانب دست
اندرکاران رژیم را میتوان برآمد این نکته برشمرد.
همچنین زنان در تلاش جهت کسب حق سرپرستی و مسئولیت فرزندان خواستار
تغییر نسب نامه و نظام خویشاوندی سنتی شدند. دستیابی به نتیجهای مطلوب
در این مسیر دارای اهمیت درجه دوم است. آنچه در اولویت قرار دارد، فهم
و طرح آنست بدین دلیل که درک این مسئله که دیگر زن، برای مرد چون
متعلقات فرزندان و خانه ظاهر نخواهد شد بلکه به مثابه اتوریته دیگری در
حیطه خانوادگی چهره مینماید، لااقل سازوکارها و تربیت خانواده را و در
نتیجه اعماق جامعه مدنی را از خود متاثر میسازد. زن دیگر موجودیت
اقتدار آمیز خود را اعلام میدارد و کشمکش دو گرایش اینجا دیگر ظاهر
میشود و در جریان همین کشمکش است که زن مکانیزمهای خود را مییابد و
بنا مینهد و این همان آموزش دهندگی زندگی واقعی است که قبلاً ذکرش
رفت. زنان به ایجاد نهادهای مستقل گرایش پیدا میکنند، جستارها و
پلمیکها و لو تحت خفقان رژیم برپا شد. نهادهای مدنی منوط به زنان با
وجود کنترل و وجود عناصر مخل ایجاد شد. ساختارهایی که وظیفه طاقت
فرسای مبارزه با زنان و فرهنگ مردسالار آنان از یک سو و رژِیم و نظام
تبعیض آفرین از سوی دیگر را برای حقوق زنان برعهده داشتند. آری جنگیدن
برای کسانی که خود در صف دشمن قرار دارند براستی طاقت فرسا و ناهمتا و
نابرابر است.
جا دارد به منفردین چه زن و چه مرد مبارز که هرکدام در رشتههای خود
سهمی در این مبارزه ادا کردهاند نیز اشارهای بشود. تحصیلکردگانی که
با کمترین امکانات گام مقدس برابری طلبی در راه مبارزه نابرابر نهادند.
اینان نیز هرکدام در رشتهها و عرصه خود همواره از خودگذشتگی و
جانفشانی نشان دادند. چه از طریق نهادهای داخلی و نفوذ در آنها(مبارزه
با آنان در عین فعالیت با آنها) و چه از طریق نهادهای خارجی،
دستاوردهای چشمگیری در امر مبارزه زنان کسب نمودند، یعنی جامعه ایران
هم به اراده و آگاهی مبارزین آگاه و هم در بستر شرایط مادی واقعی در
کار یک مبارزه جدی، در کار تجدد، بوده و هست. نباید از یاد برد که،
جهانی شدن تاثیر بسزائی بر راندمان و تسریع گرایشات جاری داشت.
چهرههای زن را و لو جائی که منافعش ایجاب میکرد به صحنه آورد و این
خود در اعتماد بنفس زنان تاثیر مثبتی داشت. حضور زنان در صحنههای
اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و حتی سیاسی را تشویق و تهیج کرد. حضور زنان
در این عرصهها به سهم خود تعبیرها ، تفسیرها و فلسفه تازهای سوای
جهانبینی روحانیون ایجاد میکرد و مقدمات تصادم و تلاقی فرهنگها را
فراهم کرد و یا آنرا گسترش داد. بعنوان نمونه مفهوم زن خانگی به چالش
کشیده شد.
زنان در جامعه ما اکنون آگاه به حقوق خود، سرسختانه گام در مسیر مبارزه
با رژیم بیدادگر و حقوق کش جمهوری اسلامی نهاده، خود را در این عرصه
پرآزمون ساخته و در پیوند با دیگر جنبشها بسوی افقی امید بخش، بسوی
دمکراسی و برابری اجتماعی در راهند. مبارزه زنان برای آزادی و حقوق
خود، صرفاً مبارزه یک قشر نبود بلکه درست بالعکس، مبارزه برای دمکراسی
و سوسیالیزم است. سوسیالیزم و دمکراسی بدون تحقق حقوق زنان میسر نخواهد
بود و وظیفه هر جریان و فرد عدالت خواه و دمکرات است که مساله زنان را
امر خود بداند و گام در راه رهایی ایشان نهند.
زنان جامعه ما در جوار مبارزه جهت ایجاد نهادهای مستقل خود و انسجام و
اتحاد و پیوند فعالیتهای مجزای خود نیازمند گسترش همسوئی موجود و در
نتیجه اتحاد با دیگر جریانهای رادیکال دمکراسی و برابری طلب هستند و
متقابلاً جریانهای دیگر نیز، جریانهایی که بطور جدی در صدد متحقق ساختن
دمکراسی و عدالت اجتماعیاند، نیازمند و مجبور به این وحدت میباشند.
از این منظر است که کومهله امر مبارزه جهت رهایی زن را در گذشته و حال
امر مسلم خود پنداشته و میپندارند. همینک نیز ما در طرح خود مبنی بر
"دمکراسی برای ایران" و چه در دستور جلسه کنگره دهم مساله زنان را در
دستور کار خود قرار داد به همین دلیل تحقق آرمانها کومهله و پشتیبانی
از آن امر زنان و همه آزادیخواهان است. |